عمومیگزارش یک پرونده

خشونت

توسط ۱۳۹۸-۰۸-۲۲ آذر ۱۳ام, ۱۳۹۸

شخصا پرونده‌های حقوقی خانوادگی را نمیروم و غالبا به دیگر همکاران در حامی میسپارمشان، اما سال گذشته قرار شد در دادگاهی خانوادگی حاضر شوم به دلیل اینکه همکارم مسافرت بود و نمی‌توانست در روز جلسه در دادگاه حاضر شود.. موکل زنی بود میانسال، قدبلند و شکسته و با سنی حدود 40/45 و دو فرزند.. شوهرش هم مرد دیوانه‌ای حدود 55 سال. موضوع نفقه بود اما دغدغه موکل پول نبود و بیشتر جدایی مدنظرش بود. فرزند اول این خانواده تقریبا کم معونهء اقتصادی حدود 19 ساله بود. قاضی همون ابتدا خواسته رو پرسید و هنوز کلام من منعقد نشده بود که شوهر شروع کرد به هوچی‌گری. فحش می‌داد به خودش و زنش. رسما فحش ناموسی می‌داد به زنش و متهمش می‌کرد. موکلم هم گفت: «حاجاقا این شیشه‌ای و دیوونه است.. الان یک پرونده داریم تو کلانتری سر اینکه ماه گذشته داشت من رو توی خونه با چاقو می‌کشت. اگر فرار نکرده بودم تو کوچه معلوم نبود چی پیش میومد.» شوهر بعد چند دقیقه داد و بیداد و فحاشی به خودش و زنش و انجام اقداماتی که کاملا قاضی رو به استیصال کشانده بود  آمد جلو نشست بین من و زنش و گفت: «حاجاقا من رفتم استفتا کردم. اساسا اینکه زن وکیل مرد بگیره حرام است.. مگه تو این شهر وکیل زن نداریم؟»  در تمام این لحظات آرامش خودم رو حفظ کردم و مطابق عادتم توجهی به هوچی‌گری‌های طرف نشان ندادم و صرفا مطالب حقوقیم رو در صورتجلسه می‌نوشتم، هرچند رفتارهاش واقعا عجیب و غریب بود و بی‌نظیر.. ولی خودم رو کنترل کرده بودم. از این حرفش خنده‌ام گرفت و همان‌طور که سرم پایین بود و بدون توجه به رفتارهای ابلهانه مرد مطالبم را مینوشتم پوزخندی روی لبم انداختم. طرف در وقاحت و بی‌اخلاقی کاربَلَد بود و البته ضعف قاضی هم کمک کننده بود که البته از گفتن نام شعبه معذورم. دهانش رو نزدیک گوشم کرد و هتاکی بسیار زشتی انجام داد. سرم رو بلند کردم و نگاهی انداختم و مانده بودم در دادگاه چه کار می‌توانم انجام دهم. در چشمانم خیره شد و همان‌طور که قاضی مشغول حرف زدن با موبایلش بود و نخودچی می‌خورد  خیره شد در چشمانم و حدود چند لحظه ـ بکوب ـ فحاشی کرد و کلماتی به زبان آورد که کاملا من رو از حالت تعادل خارج کرد. این را تاکید می‌کنم کاملا برای اینکه افرادی که من را می‌شناسند میدانند که تا حدی روی خشم خودم کار کرده‌ام و تا نقطه نسبتا بالایی خودم رو کنترل می‌کنم.  دچار تعارض سختی شده بودم.

حقوق موکلم، فضای دادگاه، شان وکالت شان شخصی ووو… تنها کاری که توانستم  بکنم این بود که  بروز خشمم را به تاخیر بیاندازم و البته خشم خودبخود قفلم کرده بود. جالب این بود که طرف با زیرکی قبیحی همچنان به کارش ادامه می‌داد و چند لحظه یکبار آرام و زیر لب الفاظ زشتش را تکرار می‌کرد. مطالبم را نوشتم و به قاضی گفتم که این مرد در حال توهین و هتاکی است و من می‌خواهم این مطالب صورتجلسه شود و البته قاضی شعبه که متاسفانه، مجددا از آوردن نام شعبه‌اش معذورم گفت : «آقای رضوی حالا امروز ولادت حضرت فاطمه است ولش کن.. بگذار ببینیم جلسه بعد بلکه طلاقشونو بگیریم تموم شه. این مردک قاتی داره » و همین جور که این مطالب را می‌گفت می‌خندید و در عین حال نمی‌دانم نخودچی بود یا بادام زمینی در دهانش تاب می‌خورد. خلاصه به هر ترتیبی بود جلسه تمام شد و من با سردرد عجیبی دادگاه را ترک کردم. چیزی در وجودم می‌گفت بیرون دادگاه بایستم و حالی از طرف بگیرم. اما بر این حس به سختی غلبه کردم و راه افتادم و آنقدر تحت فشار بودم که آن‌ روز نتوانستم به باقی کارهایم رسیدگی کنم. اینها اعترافات سختی است که می‌نویسم ولی باور کنید از فشار این دادگاه سه شب نخوابیدم و خوددرگیری بالایی داشتم.  بعد از سی سال تازه عمق شعار افرادی مثل گاندی و ماندلا برایم معنا پیدا کرده بود. آن هم به واسطه یک پرونده به ظاهر ساده. شعاری کوتاه و عمیق:

جهان عاری از خشونت

تازه داشتم می‌فهمیدم عدم خشونت چیز عجیب و بسیار سختی است که فقط به شکلی ژورنالیستی‌ و سطحی با آن روبرو شده‌ام. تازه دانستم چه کار سترگی است و چه سخن سنگینی، اینکه ماندلا می‌گوید:

وقتی زندان را ترک کردم زندانبانانم را بخشیدم که اگر نمی‌بخشیدم همچنان زندانی بودم…

باور کنید آنجا بود که بعد از سال‌ها کتاب خواندن و به این در و آن در زدن فهمیدم هیچ  چیزی از هرچه کتاب در این رابطه خوانده‌ام و شعارش را داده‌ام، نفهمیده‌ام..

جهان، منهای خشونت

حالا در همین رزوهای اخیر، در بی بی سی فارسی گزارشی پخش شد که حاصلش برایم سردرد بود و همین متن که می خوانید.

نمی‌خواهم جزیی بازگو کنم و روحتان را آزار دهم و چه بسا شما هم دیده باشید. البته اگر پا را از گلیمتان فراتر گذاشته باشید و ماهواره داشته باشید.

ماجرای اسید پاشی به صورت یک دختر در حوالی قزوین در چند سال گذشته.. نکته عجیب این مورد که پرونده را متفاوت می‌کرد از پرونده‌های مشابهی مثل پرونده آمنه بهرامی و… این بود که اسید پاشی توسط همسر یا عاشق دختر اتفاق نیفتاده بود. این اقدام غیرانسانی (نمی‌گویم حیوانی که حیوان شرف دارد بر انسان این‌چنینی) از سوی برادر و پدر دختر انجام شده بود.. حالا نکته سردردآور دیگر این پرونده آنجا بود که دلیل این ظلم نه بی‌دینی بود و نه ماجرایی ناموسی و ارتباط با مثلا پسر همسایه.. دلیل این کار کثیف این بود که دختر قصد داشته با نامزدش بهم بزند و مثلا از نامزدش جدا شود… ببخشید اذیت‌تان می‌کنم ولی این نکته را هم باید اضافه کنم که دلیل سردردم را بفهمید تا عمق حرفم را برسانم. نکته‌ای که از همه بیشتر آزارم داد این بود که تصور من این بود که مثل بسیار اسید‌پاشی‌ها برادر یا پدر اسید را در صورت دختر می‌ریزند و … اما ماجرابسیار عجیب‌تر از این حرف‌هاست. آن‌گونه که برادر، صورت خواهر را محکم نگاه می‌دارد و پدر آرام آرام در لحظاتی که دخترش ضجه می‌زند این کار را می‌کند و  التماس‌های دختر را ناشنبده می‌گیرد.. و مادر هم که ابتدا فقط التماس می‌کرده است به جای مداخله به داخل اتاق می‌رود و در را می‌بندد تا صحنه را نبیند.. اگر جزیییات سردردآور این ماجرا را گفتم به این دلیل بود که درگیرتان کنم تا بگویم وقتی انسان دچار خشم می‌شود و خشونت سر بر می‌آورد، اقداماتی می‌کند که در تاریخ بشر بی‌همتاست و فقط شنیدنش قرن‌ها بعد می‌تواند خواب را از چشم یک انسان ببرد. باز هم معذرت می خواهم ولی این جزییات را گفتم تا بگویم که جهانی که درگیر خشونت است چقدر زشت و زننده است و به نظر می‌رسد که حتی افراط در عدم خشونت جهان بهتری را  برای انسان رقم خواهد زد.

بگذارید با یک مثال دیگر عمق ماجرا و عمق حرفم رابرسانم . داستان فرخنده زن افغانی کشته شده در ماه‌های قبل را حتما  شنیده اید. زنی که صرفا به دلیل گوشزد کردن مسایلی بسیار ساده و پیش‌پا افتاده از قبیل اسلامی نبودن بوسه بر در فلان امامزاده و مسجد یا از این دست حرف‌ها‌ که فارغ از غلط یا درست بودنش مسایل بسیار بی اهمیتی است و به سادگی می‌توان از کنارشان گذشت. اما جامعه بیمار تا جایی به شایعه‌پراکنی در این رابطه دامن زد که این دختر به قرآن سوزی متهم شد و تا جایی پیش رفت که این دختر به فجیع ترین طریق کشته شد. جزییاتش را حتما می‌دانید از سنگسار گرفته تا پاره پاره شدن و زیرگرفته شدن با ماشین و در نهایت سوزانده شدن. آن هم توسط ده‌ها نفر… یعنی  تعدادی انسان (که مشکوکم) به شکل دسته جمعی و به شکل حماقت بسته بندی شده و گله‌ای بدون فکر کردن به بلاهتِ رفتاری‌شان  دست به انجام فجیع‌ترین رفتار بشری زدند، آن هم در عصر دهکده جهانی نه زندگی بدوی بشری.. تا حدی که تا چند هفته مرگ فرخنده و حاشیه هایش عنوان اول سازمان‌های خبری و رسانه‌های معتبر منطقه و جهان بود.

در تمام این روزها عمیقا به یک چیز می‌اندیشم که این  افراد که برخی‌شان محکوم به اعدام شدند از سر جهل، تقلید و دیگر امر مهم یعنی اعتقاد دست به این کار وحشیانه زدند و اگر از منظر یک معتقد به مساله بنگریم هر کسی به اعتقادش پایبندی دارد. تنها چیزی که احساس کردم آموزشش وجوب دارد و اینکه باید در زندگیمان بیاموزیم و بیاموزانیم و تمرین کنیم، عدم خشونت یا دست‌کم تاخیر خشونت است. اگر فرض بگیریم که به این پَک و گروه بسته بندی شدهء خریت می‌توانستیم بگوییم یک چند روز در اقدام خشونت‌بارتان تامل و تعلل کنید شاید این وقایع رخ نمی‌داد..

اگر پدر و برادر  احمق و ابلهِ آن دختر  در انجام خشونت تعلل می‌کردند چقدر اتفاقات ممکن بود پیش نیاید..

البته اینها راهکار نیست. فقط چیزی است که حتما به فرزندم خواهم آموخت..

سرتان را درد نیاورم. فقط باید این را بگویم که امروز خوشحالم که در آن جلسه دادگاه، در مقابل آن مرد نادان، خشم و حس خشونتم را کنترل کردم و دست کم خودم را قانع کردم که رفتار خشونت آمیزم را به تاخیر بیاندازم …………….. و می‌دانم کمک کوچکی کردم به داشتن جهانی آرام‌تر از پیش.. البته باید اشاره کنم اینکه من با این فرد برخورد کردم، برخوردی جدی ..ولی نه با رفتاری خشونت آمیز..

در انتهای این متن و بعد از این همه داستان سردردآور تمام می‌کنم سخنم را با برخورد باجناق دکتر حسین الهی قمشه‌ای آقای حکیمی الهی که فردی است بازنشسته ارتش.. این مطلب را از یکی از شاگردان نزدیک دکتر شنیدم. که این آقای الهی یک فرزند داشته است که آن را در یک تصادف از دست می‌دهد. تصادفی که خود در صحنه بوده است. گویا داستان از این قرار بوده که نوجوانی با سرعت بسیار زیاد با فرزند ایشان تصادف می‌کند و فرزندشان درجا کشته می‌شود. این مرد که در خود صحنه حضور داشته است و تشنج و ناراحتی ناگهانی جوان راننده را می‌بیند به سمت او می‌رود و او را در آغوش میکشد و می‌گوید:

پسرم آرام باش..من فرندی داشتم و خدا این امانت را ازمن گرفت.. از امروز تو می‌توانی فرزند من باشی.. فقط آرام باش…

این واقعه که شخصا مرا به شگفتی واداشت برای همین دهه است نه برای قرن‌ها پیش و فارغ از اینکه هرکدام از شما چگونه با این نگرش و رفتار برخورد می‌کنید. یا اینکه آن را می‌پذیرید یا نه، به من یک چیز را گوشزد می‌کند و  این روزها بسیار به این جمله می‌اندیشم که:

حتی افراط در عدم خشونت می‌تواند جهان بهتری را به ما انسان‌ها هدیه کند..حتی افراط…

مهدی رضوی


ارتباط با گروه حقوقی حامی آموزه

دیدگاه خود را ثبت کنید

گروه حقوقی حامی

آدرس دفتر تهران :

خیابان ولیعصر، خیابان زرتشت غربی، کوچه یزدان، پلاک2، واحد2

شماره تماس : +989033346228

آدرس دفتر قم :

بلوار 55 عمار یاسر ، کوی 39 ، پلاک 5

شماره تماس : +989033346228